الشيخ محمود الشبستري

42

گلشن راز ( فارسى )

بقايى يابد او بعد از فنا باز * رود ز انجام ره ديگر به آغاز شريعت را شعار خويش سازد * طريقت را دثار خويش سازد حقيقت خود مقام ذات او دان * شده جامع ميان كفر و ايمان به اخلاق حميده گشته موصوف * به علم و زهد تقوى بوده معروف همه با او ولى او از همه دور * به زير قبه‌هاى ستر مستور تمثيل تبه گردد سراسر مغز بادام * گرش از پوست بيرون آورى خام ولى چون پخته شد بىپوست نيكوست * اگر مغزش برآرى بفكنى پوست شريعت پوست مغز آمد حقيقت * ميان اين و آن باشد طريقت خلل در راه سالك نقص مغز است * چو مغزش پخته شد بىپوست نغز است چو عارف با يقين خويش پيوست * رسيده گشت مغز و پوست بشكست وجودش اندرين عالم نپايد * برون رفت و دگر هرگز نيايد